غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

497

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گشتم و شب درآمد بخواب ديدم كه همان مسند بر مقامى بس رفيع بود و من بر آن نشسته و همان خلعت پوشيده اما از تنهائى خوف و وحشتى تمام داشتم ناگاه شخصى به شكل زشت و لقاى كريه و بوى بد پيدا شده نزديك من بنشست چنانچه از رايحهء منكر او متوهم گشتم كه هلاك شوم و متعاقب ديگرى به صد كراهت و ردائت آن پديد آمد و بر همان مسند قرار گرفت و همچنين از عقب يكديگر مردم عفريت‌منظر هريك از ديگرى قبيح‌تر مىآمدند و مىنشستند تا جاى بر من مضيق شده نزديك به آن رسيد كه از مسند نگونسار كردم و از روايح ناخوش ايشان روح از بدن من مفارقت كند از غايت اضطراب بيدار گشتم و خدايرا شكرها كردم و بامداد تصدقها نمودم و اين حال با هيچكس نگفتم شب ديگر بعينه همان واقعه ديدم و اين كرت چنان مضطرب شدم كه لرزه بر اعضاء من افتاد بمثابه‌اى كه اگر بيدار نمىگرديدم بيم آن بود كه بخواب ابدى روم و شب سيوم تا نزديك صبح از وهم سلطان منام پيرامن سرادقات ديدهء من نگشت و در آخر شب مصراع دلم ز درد سبك شد سرم ز خواب گران و چون چشم گرم كردم باز همان جماعت بدهيأت را ديدم كه آمدند و بنشستند و نزديك به آن رسيد كه از تنفر صحبت ايشان نفس من منقطع گردد و در آن حال طايفهء خوبروى خوشبوى و نورانى طلعت روحانى هيأت پيدا شدند و چون يكنفر ازين جماعت آمدى و بر من سلام كردى و بنشستى يكتن از آن زمرهء نامقبول غايب گشتى تا تمامى طبقه اولى نابود شدند و از مجالست فرقهء ثانيه راحتى يافتم كه زبان بيان از توصيف آن قاصر است در آن اثنا پرسيدم كه شما چه كسانيد و آن گروه چه نوع مردم بودند جواب دادند كه ما اخلاق حميدهء توئيم و آن طايفه اوصاف ذميمهء تو مدت مقاربت ما و مقارنت ايشان غايت و نهايت ندارد چه قرب ايشان با تو مؤيد خواهد بود و اقتران ما مخلد اگر طاقت مجالست آن جمع‌دارى ما را بگذار و اگر ميل همنشينى ما دامن‌گير تست ترك ايشان كن بالجمله از مكالمه و محاوره فرقه ثانيه بهجت و لذتى يافتم كه شرح آن نتوان كرد و هرگز حالتى ناملايمتر از آن مشاهده ننمودم كه مرا بيدار ساختند و خواجه در ذيل اين حكايت نوشته كه پس سزاوار آنست كه خداوند اين مسند يعنى منصب وزارت اكتساب سير مرضيه را از لوازم داند و اجتناب از اعمال سيئه بر خود واجب گرداند يكى از فضلاء زمان سلطان ملكشاه حكايت كرده است كه در آن زمان كه سلطان در بغداد بود بر خاطر عاطر خواجه نظام الملك انديشهء گذاردن حج اسلام و طواف روضهء مقدسهء خير الانام عليه الصلاة و السلام استيلا يافته بمبالغهء تمام از سلطان دستورى خواست و سلطان رخصت فرموده خدام خواجه عاليمقام احمال و اثقال آن جناب را بجانب غربى دار السلام كشيدند و آن موضع روزىچند مضرب خيام وزير آصف احتشام گشت و من نوبتى بملازمت خواجه شتافته چون نزديك بآستان ولايت آشيان رسيدم شخصى كه سيماى صلحاء داشت با من ملاقات نموده رقعهء به من داد و گفت اين امانتى است از وزير لطف كرده به دو رسان و من آن كاغذپاره را گرفته بخيمهء خواجه درآمدم و بىآنكه مطالعه